سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
هرکه بدخو شود، دوست و رفیقش نایاب گردند . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :43
بازدید دیروز :360
کل بازدید :852407
تعداد کل یاداشته ها : 249
97/7/24
3:19 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
منتظر قائم[65]
گفتم بنویسم به یاد تو، یادم آمد که پیشتر از غافلان بوده ام . گفتم بنویسم با عشق به تو، یادم آمد هنوز عاشق نشده ام. گفتم پس بگذار کمی باخورشید باشم برای طلوع، یادم آمد که من سالها پیش غروب کرده ام. گفتم پس بگذار کمی دعا کنم برای آمدنت. گفتم: اللهم عجل لولیک الفرج.

خبر مایه
بایگانی وبلاگ
 
انتظار[2] به اندازه آب خوردن[2] پرده بر چشمهاى ما[1] انتظار یعنی ...[1] چشم به راه....[1] گل نرگس[1] به بهانه نیامدنت[1] خدا کند ...[1] این جمعه هم گذشت، به بهانه نیامدنت[1] و یکی هست[1] تقدیم به یوسف زهرا(س)[1] آن وقت « نمی دانم کی؟ »[1] باز هم جمعه ای دیگر[1] به انتظارت پرستوها را می شمارم[1] خدا یا چرا؟[1] یک نامه به یک دوست‏[1] کلیدش کجاست؟[1] موعود[1] صبح جمعه و ندبه دلتنگی[1] دلم برات تنگ شده[1] گره بغضها را تو باز می کنی[1] دلتنگی عصر آدینه[1] کدام صبح صادق...؟[1] لحظه دیدار نزدیک است...[1] ای دو سه کوچه ز ما دور تر[1] گویی ماه و خورشید و آسمان پیمان بسته اند[1] دلت از من گرفته می‌دانم ولی...[1] تو می‌آیی هر چند دیر[1] چشم انتظار خورشید[1] سحر خیز مدینه کی می آیی[1] راستی تو از مولا چی می خوای ؟[1] وقتی تو بیایی[1] گویا سواری میرسد[1] حرف دل را که بر دیوار نمی نویسند[1] سلام علی آل یاسین[1] کدامین سیمرغ بهار آمدنت را بشارت خواهد داد[1] آیا این جمعه ظهور میکند[1] و طلوع می کند آن آفتاب پنهانی[1] عطش دیدار تو دیوانه ام کرده[1] انتظار فرج از نیمه خرداد کشم[1] تا ظهور فقط یک قدم باقیست[1] دلنوشته ای برای آن که عنایتش همیشه جاری است[1] قرار ما این جمعه[1] آیا لایق دیدار تو هستم؟[1] عشق یعنی ...[2] صاحبی داریم که همین روزا میاد[1] عزیز علی ان اری الخلق و لا تری...[1] ای همه خوبی بیا[1] منتظرتم آقا[1] الهی و ربی ....[1] می دانم که می‌آیی[1] او می‌آید[1] کجایی ای سوار سبز پوش؟[1] کی خواهی آمد[1] نامه‏اى به موعود[1] مشق عشق[1] دلنوشته ای به مولام[4] انتظار سبز[1] پس چرا ظهوری نیست؟[1] تو مى‏آیى و آمدنت دور نیست[1] او که بیاید[1] عزیز تر از همه[1] وقتی تو بیایی[1] غروب جمعه، لحظات غم منتظران[1] چشم به راه آمدنت[1] گل نرگس بیا[1] کی خواهی آمد[1] می دانم که ظهور نزدیک است[1] تبریک[8] به منتظرای بی قرارت بگو تا کی؟[1] شاه است حسین(ع) ، پادشاه است حسین(ع)[1] آنقدر در می‌زنم تا در برویم وا کنی[1] کربلا[1] اوست که ....[1] نماز شب[1] تسلیت[7] کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود[1] السلام علی الرضیع الصغیر[1] کی میایی؟[1] مبنای هستی[1] یه نامردِ که دستش رفته بالا[1] کی به هم می رسد ای یار نگاه من ...[1] رو سیاه[1] ای گل نرگس کاش می آمدی[1] آقا جان، عاشقانت صبورند[1] ای سبزترین مرد رویاها[1] شاید او را جایی دیده ای[1] دلنوشته ای به مولام[2] همه را بیازمودم[1] عصر جمعه‌‌تان به خیر آقا[1] نجوایی با امام زمان (عج)[11] جاده انتظار[1] سامان غزل‏هایم بیا[1] ترو خدا فقط یک شاخه گل ....[1] صلی الله علیک ایتها الصدیقه الشهیده[1] آقای من، ما را ببخش که بدجوری اهل کوفه شدهایم[1] سفری از دل تا دلدار[1] پس کی؟ کدامین جمعه نقاب انتظار را بر میداری؟[1] تو خواهی آمد[1] مزد عاشقی[1] شعبان ماه انتظار منتظر[1] یعنی امروز آقا میاد؟[1] امشب خودی نشان بده تا...[1] جمعه های انتظار[1] ماه میهمانی خدا[1] دلنوشته ای به مولام[1] بهانه ای برای ادامه زندگی[1] نجوایی با امام زمان (عج)[1] درد دل های انتظار[1] هفته ای دیگر هم گذشت[1] آرزوِِی دیدار تو دارم[1] غم دل[1] برایم دعا کنید[1] نجوایی با امام زمان (عج)[1] غریب الغربا[1] سر کوچه یتیمی[1] مهدی (عج) که بیاید[1] همیشه منتظرت هستم[1] شکوائیه فراق[1] ما منتظر تو نیستیم آقا جان[1] پیرتر از نوح شده ایم![1] روز تولد دوباره[1] صبور باش علی![1] نجوایی با امام زمان (عج)[1] مقالات[6] شیرین بیان[1] نامه ای به گل نرگس[1] حکایت عاشقی[1] اگر او نیاید[1] سوت همه ی قطارها[1] تو را می خواهم ...[1] ما دعاگوی غریبان جهانیم[1] یک لحظه بیشتر...[1] وقتی یاد تو را پهن می کنم[1] آقای ثانیه ها[1] کی می آیی[1] حامی[1] روز آمدنت خورشید از شرق می آید یا غرب؟[1] معتکف مسجد چشمان تو[1] این یار من است[1] چشمه یاد تو...[1] وقت آمدنت کی می رسد؟[1] تولدت مبارک[1] او می‌آید[1] گفتم...[1] ببخشید! شما محبوب مرا ندیده‏اید؟[1] تو بر ما از خودمان مشتاقتری[1] یک دنیا پر از ناپدری[1] تنها برای زخم دلم مرهمی بیاور[1] می خواهم بگویم که....[1] دلنوشته ای به مولام[2] زمزمه انتظار[1] امامتت مبارک آقا![1] ردّ پایت[1] بارالها! در ظهورش نظری کن[1] باز هم دلم هوای تو را کرده است[1] عیدانه ای برای تو[1] چله های انتظار[1] زمزمه انتظار[1] درحکایت فراق ما تمام شدیم[1] تیر 91[1] خرداد 91[1] مهر 91[1] شهریور 91[1] مرداد 91[1] بهمن 91[2] فروردین 92[1] اردیبهشت 90[1] تیر 92[2] اردیبهشت 92[1] آبان 92[2] مهر 92[1] مرداد 92[2] خرداد 92[1] آذر 92[1] شهریور 93[2] اردیبهشت 93[2] اسفند 88[1] اردیبهشت 86[1] اسفند 92[1] بهمن 92[1] خرداد 93[2] مهر 93[1] خرداد 94[1] اسفند 93[2] جامانده کربلا[2] دلتنگم[1] آذر 94[1] مهر 95[2] شهریور 95[1] آبان 95[1] دی 95[1]
لوگوی دوستان
 

آقا جان، گاهی، هر از گاهی، ببین این طرف‌ها، کسی بی قرارت هست یا نه  ...

دیگر از این همه سلام  ثبت شده بر آداب رفت و آمد مردمان خسته ام

پس کی می آیی....

همه می گویند کی می آی؟؟ فلانی و فلانی، اُف از این روزهای کُند و طولانی

پس کاش کسی می آمد، لااقل خبری می آورد

روز، احتمالا اتفاقی تازه در ادامه شب است، اگر با تمام وجود بخواهی که روزشود،

روز می‌شود حتماً،

اصلا ولش کن برویم سر مطلبی ساده

می بینی، چه بی قراریم به خدا

تو بگو چه وقت، خوشی؟

من که درد می کشم از دست فراغ و غریبی کلمات همینطوری

بی قرار بی قرارم ..............

تو که همه جا هستی، توی بازار، توی صف نانوایی،

توی مزارع‌های گندم فلان روستا، قبول نیست آقا!! 

دیدی گُمت کردم؟

دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی؟

میان ما مگر چند رود گل آلود پر از گریه می‌گذرد که از این دامنه تا آن

دامنه که تویی هیچ پلی از اتصال دل نمی بینم؟؟

اتفاق خوب و قشنگی در راه است، بگو بشود؛

نگاه‌های کَسان می‌برم گمان که تویی.... دلم ز سینه برون شد ز وصل بید بیا...

من، همین من ساده، تو که می‌دانی، باور کن، برای یک بار برخواستن

هزارهزار بار فرو افتادم

با این همه، عمری اگر باقی بود، طوری از کنار زندگی می‌گذرم که نه دیگر تنی

برایم سالم بماند و نه این دل ناموندگار بی‌درمان....

برهنه به بستر بی‌کسی مُرده‌ام

تو از یادم نمی‌روی

خاموش، به رسم رساترین شیون آدمی

تو از یادم نمی‌روی

گریبانی برای دریدن این بغض بی‌قرار

تو از یادم نمی‌روی

خوب کرده ای که از یادم نمی‌روی

گریه در گریه

خنده به شوق

گوش کن، گوش کن، ای تو همین حوالی، در جمع من و این بغض بی‌قرار،

 جای توخالی

حالا می‌دانم

سلام مرا به اهل هوای همیشه‌ی عصمت، خواهی رساند

از نو برایت می‌نویسم

حال همه ما خوب است

اما

تو باور نکن

دیدار ما، به همان ساعت نامعلوم دلنشین

خداحافظ... خداحافظ

 


97/5/21::: 11:25 ص
نظر()
  
  

از چهارراه که میگذرم عطر نرگس ها مستم میکند.
گاهی فکر میکنم کاش بودی و دسته ای از آن را به تو هدیه میکردم.
پیش خودم نذر میکنم که روز آمدنت همه ی جاده هایی که از آن میگذری پر از نرگس کنم.

پیش خودم نذر میکنم روز آمدنت همه ی جاده ها را با اشک چشم هایم آب پاشی کنم.
روز آمدنت...روز آمدنت....؟؟؟
فقط میدانم جمعه ای ست که روزی در تقویم ها سبزترین روز سال خواهد بود.
چشم هایم را روی هم میگذارم و به ذوالجناح سفیدت فکر میکنم،
به ذوالفقار حیدری و شال سبز بنی هاشمت!!
به سجده های طولانی و مظلومیتی که قرن ها از آن میگذرد.
به سهم خودم در این غربت...
به راه های نرفته ای که به تو ختم میشد و هیچ وقت قدمی در آن نگذاشتم.
من به تو فکر میکنم.
چه خوب است که به فکر من می آیی...چه خوب است که گاهی اجازه می دهی به تو بیندیشم.
چه خوب است که هنوز قلبم با نفس تو به ضربه در می آید
چه خوب است که تو مولایی و من بنده ی تو....؟
من چقدر سرشارم....
 


  
  

بی تو کوچه چشمانمان ابری است و سایه های غم انگیز یتیمی و تنهایی، چشمان کوفه را به گریه می خواند.

گام بر سپیده می گذاری و می گذری از لحظه های روشن چشم های غمگین شهر .

هیچ چیز تاریکی اندوه محراب را روشن نمی کند، هیچ چیز جز خورشید به خون نشسته پیشانی روشن تو .

چشم های کوفه می بارد اندوه سرشار نبودنت را.

چشم های کوفه می بارد فراق مردی را که امیر مومنان بود و پدر مهربان یتیمان، او که قلبی به بزرگی عشق داشت و کلامش نهج بلاغتی بود، چراغ راه عاشقانش .

شهر، پیراهن عزا به تن دارد و آسمان می بارد اندوهش را. بوی غم بر می خیزد از خاک باران خورده و تو چون پرنده ای، هر لحظه در آسمان اوج می گیری.

تو می گذری و چشم های شهر یتیم می ماند.

تو می گذری و اوج می گیری تا هر چه ستاره، تا خورشید.

 

اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج


97/3/15::: 12:0 ع
نظر()
  
  

در این شبها که به آسمان  می‌نگریم گویی بغضی کهنه در گلوی مهتاب تو را فریاد می‌زند  تویی  که در وانفسای  این دنیا از همه غریب‌تر بوده‌ای. تویی که با سکوتت عشق را به آتش کشیدی و خاک را تا به ابد با غربت آغشته نمودی. در تنهاییت خدای را به دیدگان نمناکمان به تماشا کشاندی. و در یادمان اینگونه نگاشتی :

هر که عاشق‌تر، دلش آشفته‌تر.

چه فقیرانه نگاهم به جاده دوخته شده است که مبادا روزی از مقابل دیدگانم بگذری و من از دیدارت جا  بمانم .
شب را به امید رویایت می‌گذرانم و روز را به امید شنیدن صدایت. چه حقیقت تلخ و شیرینی است. چه ظلمت و روشنایی وجودم را تسخیر نموده است.
اگر معبود تنهایی بر نمی‌گزید بی شک تو را معبود دل خویش می‌دانستم و از قربانی چشم و دل در راهت دریغ نمی‌کردم.
دوست دارم  آنی شوم که خریدارم شوی که حتی اگر روزی قدم‌هایم به چمن جنت رسید باز هم غلام روسیاه تو باشم.
دلم سر سپرده‌ات شد. تقصیر من نیست که این چنین عاشقانه فریادت می‌زنم که باید دامن خدای را بگیری که چرا شیدایی را در چشمان تو خلاصه نمود.
برای تمام تنهایی حریم پاکت دلم می‌سوزد. هر گاه که تن سپردم به گوش دادن تمام زمزمه‌های دل خسته‌ام، نامی به جز حسن بن علی نشنیدم. نامی که هرگز نتوانستم نامی در کنار آن بگنجانم.
بی‌گمان که خاک تن من جز با غبار بقیع آغشته نشده و دربدو تولدم شاید به جای اذان، روضه تو را در گوشم خوانده‌اند که اینگونه خود را شیدای تو می‌بینم.
مرا چه باکی است از آتش دوزخ که چون در میان هاله‌های آن مرا رها کنند باز من دامن کریم تو را رها نخواهم کرد. هنگامی که برای گرفتن دستان گنهکارم قدم‌هایت را برداری آتش چه شرمگین خواهد شد از زبانه کشیدن، و ابراهیم بیاید و ببیند که کدامین گلستان زیباتر است؟
زندگی چیزی جز عشق تو را به من نشان نداد و دل بهانه‌ای جز دیدارت در همه عمر نگرفت. بگذار که با دیدنت دلم برای همیشه خراب شود. مرا به آبادی دل چه سود و چه نیاز؟ که در این دنیا هر دلی خراباتی شد گویا ابدی و جاویدان گشت.

من اسارت دلم را به هیچ آزادی نفروشم که زندانبانی چون حسن بن علی جرعه‌ای جز می به من ارزانی نمی‌دارد.

 

 میلاد با سعادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام را خدمت آقا امام زمان عج و تمامی شیعیان و محبین آن حضرت تبریک و تهنیت عرض میکنم.

اَللّهُمَّ عجِّلْلِوَلِیِّکَ الْفَرَج


97/3/9::: 12:0 ع
نظر()
  
  

 

مگر نه این است که چهارده معصوم با یکدیگر هیچ فرقی ندارند و از یک نور واحد هستند؟ امام حسن(ع) فرقی با امام حسین(ع) ندارد و امام حسین(ع) با حضرت مهدی(عج).
محرم که می‌شود، وقتی برای امام حسین(ع) گریه می‌کنی، در دلت میگویی اگر در کربلا بودی تا پای جان برای امامت می‌جنگیدی. یکی در فکر و خیالش خود را جای حُر می‌گذارد و می‌گوید: «چرا حُر؟ کاش من اولین شهید کربلا می‌شدم.» دیگری خود را جای علی‌اکبر(ع) می‌گذارد. آن یکی می‌گوید من با تمام وجود به جای ابوالفضل(ع) می‌رفتم و برای اهل‌بیت امام آب می‌آوردم. این که چیزی نیست به جای یک جان، حاضرم صد جان برای امامم فدا کنم.
دریغ، این طور نیست. این احساسات، یک شور و احساس زود گذر است که فقط در همین دهه محرم می‌ماند.
چندی پیش کسی صادقانه می‌گفت: «اگر ما هم، در روز واقعه بودیم شاید از لشکریان عمر سعد نبودیم اما در سپاه امام حسین(ع) هم قرار نمی‌گرفتیم» پرسیدم: «یعنی چه؟! چطور؟» گفت: «می‌گویند ظهر عاشورا در فاصله چند فرسخی از کربلا، دقیقا زمانی که بزرگترین واقعه تاریخ در حال وقوع بود، در روستایی مردم مشغول دوشیدن شیر بزان و رسیدگی به امور جاری زندگی‌شان بودند. با این که از قضیه کربلا هم ‌خبر داشتند. خب ما هم با این دلبستگی‌ها و وابستگی‌هامان از همان مجموعه منفعل بودیم دیگه. مگر نه؟» دیدم بیراه هم نمی‌گوید.
مگر نه این است که امام حسین(ع) امام زمان عصر خودش بود؟ و مگر ما نیز امام زمان نداریم؟ اگر امام حسین(ع) را مظلوم می‌نامیم، خود حضرت مهدی(عج) فرموده که «من مظلوم‌ترین فرد عالمم.»
ما در خیالات خود حاضریم با دشمن امام حسین(ع) بجنگیم ولی در واقعیت حاضر نیستیم کوچکترین قدمی، حتی در حد خواندن روزانه یک دعای کوچک برای امام زمانمان برداریم. شاید هفته‌ها یا ماه‌ها یادی از مولایمان نمی‌کنیم، چه‌رسد به کشته شدن در راهش. نمی‌گویم برای امام حسین(ع) عزاداری نکنیم و آرزوی شهادت در راهش نداشته باشیم بلکه برای 1300 سال پیش خیال‌پردازی نکنیم و جامعه را برای ظهور بقیه‌‌‌الله، امام همیشه حی و حاضرمان، آماده کنیم و آن وقت اگر مرد شهادتیم بیاییم به یاریش بشتابیم.
حال قبول داری که به یاری امام حسین(ع) نمی شتافتیم بلکه اگر خیلی لطف می‌کردیم و خود را به اصطلاح مسلمان می‌نامیدیم به جنگ امامان نمی‌رفتیم و چه بسا وقتی زرق و برق پول، ثروت، پست و مقام را ببینیم از پیش قراولان سپاه دشمن می‌شدیم.
جز این است؟ می‌گویند ابن زیاد پیشنهاد فرماندهی سپاه یزید را در حالی به عمر سعد داد که برای نماز به مسجد کوفه رفته بود. در مملکت‌مان چند نفر مانند عمر سعد به ظاهر مسلمان خالص وجود دارد که می‌توان پشت سرش نماز خواند؟

 

با این آمادگی من و تو و دیگران در صورت قیام امام، سرنوشت منتقم خون حسین(ع) نیز چیزی غیر از سرنوشت حسین(ع) نخواهد بود.
هر جمعه‌ی بدون ظهور، عاشورای مهدی(عج) است.

   اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج


  
  

نذر کردم تا بیایے
هر چه دارم مال تو
چشم هاے خسته ے
پر انتـــظارم مــال تو
یک دل دیوانہ دارم
با هزاران آرزو
آرزویم هیچ،

قلــــــــــب بیقرارم مال تو


  
  

صبح که از خواب بیدار می شوی، دیگر صدای دعای سحر را نمی شنوی، دیگر صدای مناجات دعای ماه رمضان شنیده نمی شود، سر را که به سوی آسمان بلند می کنی می فهمی که انگار امروز حال و هوای دیگری دارد امروز گویا با این 30 روز قبل متفاوت است، نگاهت از پنجره ی اتاق به خیابان جلب می شود بچه ی کوچکی را با آن چادر نماز سفید می بینی که با دست لطیف و ظریفش گوشه ی چادر مادرش را گرفته و با آن قدم های کوچکش دوان دوان به دنبال مادرش می رود، یک دعای کوچک هم دردستش گرفته، خوب که فکر می کنی همه چیز یادت می آید آری دعای قنوت نماز عید فطر است.

وقتی که به مسجد می رسی مردم را می بینی که همه به هم تبریک عید رامی گویند، با هم روبوسی می کنند و شیرینی و شربت به هم تعارف می کنند. نماز شروع می شود، صف های نماز یکی پس از دیگری پشت سر هم تشکیل می شوند مردم شانه به شانه و به هم پیوسته می ایستند .
گویا می خواهند دسته جمعی و با هم از کسی که در این یک ماه از آن ها پذیرایی کرده و در این مدت بر سر سفره ی مهر و محبت او نشسته اند تشکر کنند.
آمده اند تا به او بگویند: از این که در این مدت به آنها سعادت و لیاقت بندگیش را داده، بی نهایت ممنونیم.
آمده اند تا بگویند: آن شب هایی که تا سحر بیدار بودند و قرآنش را بر سر می گذاشتند و او را به حق 14 معصومش قسم می دادند توبه ی آنها را بپذیرد و دعا و حاجاتشان را اگر به صلاح و مصلحتشان است برآورده سازد.

آمده اند تا بگویند: که این یک ماه بندگیشان را هر چند ناچیز و اندک بوده از آن ها قبول کند و توفیق عبادتش را در ماه های دیگر را، به آنها عطا فرماید و روح و جسمشان را با دعا و نیایش عجین نماید.آمده اند تا بگویند: که خدایا لذت گناه را، در کاممان تلخ تلخ تلخ بگردان، تا شیرینی پرستشت در عمق وجودمان ریشه دواند.خلاصه آمده اند تا بگویند: خدایا کمکمان کن که همواره حضور تو را در لحظه لحظه های زندگیمان از ته دل احساس کنیم و هیچ گاه از تو غافل نشویم و ایمان قلبی آوریم که تو همواره در کنار ما و یار و یاور مایی.

اَللّهُمَّ عجِّلْلِوَلِیِّکَ الْفَرَج

 


96/4/4::: 10:0 ص
نظر()
  
  

خسته، آزرده، درمانده و بی ‌همــدم.


(( ... بسوز که سزاوار این سوختنی، بساز که مجبور به این ساختنی، این بر تو که مورد قهر خدا قرارگرفتی رواست تا دیگران عبرت بگیرند و در اجرای فرمان حق قصور نکنند ... سبحانک یا رب سبحانک یا رب ... من خود می‌دانم مستحق این بختم، این عذاب را به جان خریدارم تا که خود نظری کنی سبحانک ... ))


صدایی آشناست، صدایی که نوازشگر لحظات مجروح ِ فطرس است؛ آری صدای بالهای نازنین روح‌الامین است.

 


(( ... آرام بگیر فطرس گوش کن گویی او تنها نیست خیل فرشتگان خدا نیز با او هستند؟! یعنی چه شده؟ چه واقعه عظیمی رخ داده که اینچنین ملائکه از عرش بر زمین هبوط می‌کنند؟ هرچه هست خبر از خلقی عظیم دارد. یقین گُلی خلق شده که ملائکه برای استشمام آن گل می‌روند! امّا نه! شاید ماه دیگری خلق شده، یا خورشید دیگری، نه چه می‌گویم؟ که حتی وقتی خدا خورشید را خلق نمود این شور و همهمه نبود، اگر این مخلوق تا این حد عظمت داشته باشد حتماً ...


روح‌الامین! روح‌الامین! تو را به خدا بگو چه شده؟ حسرت بال و پرزدن شما مرا می‌کشد، بیش از سوزش و شکستن بالم آزارم می‌دهد. به فطرس بگو که چه روی داده که اینچنین ولوله در عرش ِ خدا افتاده، مگر بار دیگر ابوالبشری خلق شده چون آدم؟ یا بالاتر از او؟ نوری از جنس ِ خدا ... )).


جبرئیل پاسخ داد: (( رفیق پرشکسته، فطرس! کاش موردِ قهرِ خدا نبودی، و می‌ دیدی که چه خبر شده؟ آری نوری و مولودی از نورِ خدا خلق شده او عزیز دل مصطفی که نه! خودِ مصطفی است. او جگرگوشة علی، دردانة زهرا ‌ست و پشتیبانِ مجتبی ست. اوخامس آلِ عباست که به اهل زمین هدیه داده شده است و ما برای تبریک به رسولِ خدا و اهلِ بیتش به حضورشان شرفیاب می‌شویم )).


ـ درنگ جایز نیست. ـ


(( خدایا، ای خدایِ مهربان مرا با روح‌الامین راهی کن که عرضِ تـــبریک به رسولِ تو داشته باشـــم))


(( کمکم کنید، که خداوند اجازه همراهی شما را به من داد، تحمل مرا هم تا زمین داشته باشید))


(( بیش از این معطلی جایز نیست؛ فطرس را هم با خود می‌بریم به برکت این مولود، آتش قهر خدا فرونشسته و اجازة همراهی او با ما داده شده، زیرِ بالهایش را بگیرید ... )).
زیباتر از این زمان خلق نشده و نخواهد نشد، بیت علی غرق ِ نور است محل رفت و آمد فرشتگانِ خداست همه در شعفند همه به هم تبریک می‌گویند محفل ِ انس کامل شده، چقدر این بزم دیدنی است، پنج آفریدة مقدسِ خدا احمد، علی، فاطمه، حسن و ... .


نام او چیست همه منتظرند به چه نام او را صدا بزنند، او کیست که نیامده همه شیدای ِ او شده‌اند؟!


ـ همه از هم می‌پرسند.


جبرئیل با پیغمبر زمزمه می‌کند همه ساکت شدند، چشم به لبهای رسول ِ خدا دوختند امّا چرا پیغمبر خدا اشک می‌ریزد ... به ناگاه با صدای دلنشین نبی شوری به پا شد حسین . ... حسین؟ ... حسین! ... این نام  برای همه آشناست. برای همه ملائکه، برای همه انبیاء و برای همة عالمِ، این نام نامی است که همة ملائکه، همه انبیاء و همة عالم را دگرگون کرده است.


از فرشته شادی تا فرشتة ماتم از آدم تا خاتم و از ذره تا عالم.


ـ دیگر کسی نمی‌پرسد که چرا پیغمبر اشک می‌ریزد.-


حسین یعنی واسطه احسان قدیم، حسین یعنی خون خدای ِ کریم و حسین یعنی ذبحِ عظیم.


همه می‌خواهند برای او لالایی زمزمه کنند و در این بین فطرس از همه مشتاق‌تر، خود را به گاهواره حسیننزدیک کرد.


بالهای شکسته خود را به گهواره او زد، غرق در راز شد، نه! غرق در نیاز شد (( ... دیگر تنها نخواهم ماند دیگر خسته نخواهم شد، بعد از این نام تو مونس ِ من است ذکر من بعد از این در آن جزیرة تنهایی این خواهد بود: سبحانک یا رب الحسین))


(( شاید فطرس نفهمید امّا همه ملائکه دیدند که به یکباره بالهای شکسته و سوختة فطرس ترمیم شد و یا بهتراینکه، بالهای نو بدست آورد. امّا فطرس عجیب زمینگیر شده و اگر خواست خدا نبود، او از کنار گهواره حسین تکان نمی‌خورد )).


گویا ندایی از غیب می‌گفت:


 

با عشق شرح راز کن، بر جمله عالم ناز کن، پرهای خود را باز کن، پرواز کن پرواز کن


  
  
   1   2   3   4   5   >>   >